محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1195

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

يا امير المؤمنين ، او منافق است و بد دين ، و مردمان به حديث وى فريفته شده اند و او را دين نيست ، و بدگوى است و بد زبان ، و او را هم از اين گونه بگفت تا دل رشيد بر محمّد اللَّيث بد كرد ، و رشيد او را بازداشت . و از آن رقعه اندر دل رشيد كراهيت بود ، و از هر كسى مذهب برامكه همى پرسيد و ديانت ايشان مىطلبيد . و هر كه از وى آزرده بود مذهب ايشان همى جست و عيب ايشان همى گفت تا اندر دل رشيد گرانى پديد آمد . و سديگر عيب يحيى آن بود كه يحيى بن عبد الله الحسنى كه بر رشيد بيرون آمد به طبرستان ، [ و رشيد ] فضل بن يحيى را بفرستاد تا او را بيارد . چون او را بازداشت بر كس ايمن نبود ، او را به جعفر فرستاد و گفت : اين را استوار دار . پس جعفر او را همى داشت . شبى او را گفت : يا جعفر ، با چنين فضل و بزرگى كه ترا است مرا خواهى كشت ، و دانى كه من فرزند كيستم ، و با من غدر كردند و زنهار دادند و بياوردند و عهد خويش را وفا نكردند . و جعفر او را گفت : ترا دست باز داشتم ، هر كجا خواهى مىرو ، و اگر رشيد از من پرسيد ، خود آنچه بايد گفتن بگويم . يحيى بگريخت . و فضل حاجب رشيد بود ، از آن آگاه شد و رشيد را بگفت . رشيد تفحّص كرد ، همچنان يافت . يك روز بر نان خوردن مر جعفر را گفت : كار يحيى چيست ؟ گفت : يا امير المؤمنين همچنان است اندر زندان و سختى . گفت : به جان و سر من . جعفر خاموش گشت . پس گفت : يا امير المؤمنين ، به جان و سر تو سوگند نخورم ، و يحيى را مردى نيكو دانستم و از وى چيزى نيايد و نه كس نيز بر وى گرد آيد ، و قرابت تو بود و فرزند پيغمبر بود ، دلم بسوخت ، دست از او باز داشتم . رشيد او را بنمود كه مرا اندوه آمد و گفت : يا جعفر ، سخت نيكو آوردى و به دل من اندر همچنين بود و من خواستم گفتن ترا ، و دل من با دل تو راست است . و خاموش بود و آن اندر دل گرفت . و چهارم آن بود كه رشيد را خواهرى بود ، عبّاسه نام ، و از برادرش هادى مهتر بود به سال . و چون هادى با رشيد جفا كردى ، اين عبّاسه او را نگذاشتى و گفتى برادر است و از پس تو ولى عهد است ، و نتوان دانست كه كارها چگونه بود ، و او